می دانم در این انقلاب ،تنها گنجشکان ، در کنار ِ من خواهند بود !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:2 توسط وحید دانشمندی
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند . و می شود آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی میهمان کرد یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میز های مدرسه ی مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته ، حرف « سنگ » را بنویسند و سار های سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند .