|
می دانم در این انقلاب ،تنها گنجشکان ، در کنار ِ من خواهند بود !
|
برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سر تا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست.
صادق هدایت

...
خراب است، همه ی حسی که از انسجام به زبان نیاوردنت در خودم جمع کرده ام ...شاید گم کرده ام ...یا گم شده ای ...؟؟
آمیختگی جوهر و کاغذ را با دستانم سیاه می کنم ، قول داده ام فاش نشوی ، از تقدست کاسته می شود... توانم نیست ...زمزمه می کنم ... ساکت شده ای چرا !!؟؟
اصلا مرا می شناسی؟! ...چند قدمیِ نگاهت ، به تپش افتادم ، چند روزی ست که وعده های قرصم را با دیدار تو فراموش کرده ام ...دستت را به سویم دراز می کنی ...نمی فهمم ...عشق است یا ترحم،
تازگی ها صدایم می کنی ، اما نه به نامم ... ترحم بود ! حسش کردم ، اما گرمای دستت را بیشتر... ، آب ! نه... نمی خورم... از آرامشِ آبی چشم های تو اقتباس اش می کنم!
به آسمان زل بزن ! شب شده !اون ستاره منو می شناسه ، تو رو هم ... بهم نگاه کن ... فقط نگاه کن... حرف نزن... اخم هم ...راستی هنوز می تونی بی که اختیارکنی لبخند بزنی!؟...گلوم درد می کنه !....تا خود صبح بیدار بودم !...بغض کردم !... گریه نشد !... درد می کنه ! لرز کردم !
از خیلی جاها خیلی چیزا شنیدم ...از آدما ...از دنیا ...از مردن... اما از تو هیچی نشنیدم،هیچ کس از تو حرفی بهم نزد ، تازه داشتم به نبودت خو می کردم که...لعنتی... خودت اومدی ... کاش از خواب بیدار نمی شدم ...کاش تو را به جا نمی آوردم ،کاش هیچ وقت به قرار اعتماد نمی کردم ، اصلا کاش نبودم !!
روز شلوغی بود ، کل سرازیری و سربالایی های فکرم را پیاده رفتم ، مثل آن وقت ها خوب بلد شدم روی جدول های کنار خیابان یکی در میان راه بروم ! درخت های خیابان را پلاک زده اند ، درخت من و تو را هم ... اما نه شماره ی شناسنامه ی تو! ...نه تاریخ تولد من !
شاخه هایشان را هرس کرده اند ، آنقدر ارتفاعش بلند شده که دیگر نمی شود برگ سبزش را چید و برگ زرد نوشته هایمان را افزود...ی... ام...
هنوز ناودوون مسجد محله امنه !!! اگه آقا سید هم پشت بوم رو آب و جارو کنه ، قبلش تو ناودوونو نگاه می کنه، بهم قول داده !!!! منم بهش قول دادم که فقط دستتو بگیرم!
اگه نگاهت بکنم یا... ب..ب..و ...اصلا تو منو دوست داری ؟!!
قرارشد برا هم یه نشون بذاریم تا هیچ وقت هم دیگرو گم نکنیم.
اون از رز سرخ خوشش میومد من از غنچه ی نشکفته ی رز سرخ.
نهایت تفاهم ما گل بود که همیشه خشکیده هاشو پر پر می کردیم تا حرفمونو به کرسی بشونیم ..
روی شقیقه ی چپش ، پشت انبوه موهاش... یه حجم طلایی بود ، همون جایی که من دستمو چنگ می زدم تا بیارمش جلو و فقط نگاش کنم !!
فقط نگاش !!
به جزای اولین محکومیتم...به دنیا اومدن...به حرمت اولین اشکم ...خیلی داغ بود !...گوشه ی چشمم ... می گن سرمه کشیده بودم (من این کارو نکردم !!!)... جای دو قطره اشکی که به شیار لب هام نرسیده بود ...یه سوختگی خفیفِ که هیچکس نفهمیدش !
اما دستتو بهم بده ، انگشت سبابه ات رو بذار همون جا...
اگه سوختی اعتقاد پیدا می کنی که غنچه ی گل سرخ بهترین نشون من و تو ست !!! ؟؟
وحید دانشمندی
پ ن :تو آینه نگاه می کنم ...چشمام پف کرده ...ساعت از نیمه های شب گذشته ...سپیده هنوز کم رویی می کنه...شیشه ی عینکم بخار غریبی گرفته ...آب !... نه نمی خورم ...چقدر مچاله شدم لای این همه واژه...
گرامی ترین و زیبا ترین چیز ها در دنیا نه دیده می شوند و نه حتا شنیده می شوند ،بلکه باید آنها را در دل احساس کرد .
هلن کلر
و من ...
ـــــــــــــــــــــــــــ

شناسنامه ام غریبی می کند ،عکسم را به جا نمی آورم ،چقدر حرف پشت سرم هست ...نامم، کهنگی تکرار چند حرف و پیوستگی یک قلم است.
راستی فرهنگ لغت با خودت داری ؟؟...انگار شکسته تر از دست خطم به چشم می خورم .
هوا سنگینی می کند ...من بدهکارم ...به چشم هایی که هنوز حرف داشتند و من ...
از وقتی نیستم! ... سرفه می کنم ... لبخند هم...! چه تصویر مضحکی ست ... بی قراری ها، قرار داد ها را از یاد نمی برند ...هر چند ساعت ، هشداری دلم را می تکاند ...تلفن زنگ می خورد ...الو...الو...گوشیتو بردار ...با تو ام ...لعنتی...می دونی چند ساعته روی نیمکت همیشگی ، منتظر تو ام !!!
طلب هایی هم دارم ...اما نمی توانم پس بگیرم...دارایی هایم را چرتکه می کنم ...چه گونه می شود تنها چند روز ،همه آن چندصد روز ها را حرام کرد ...
ژولیدگی لباسم ، تعرض اندامی ست که دیگر صاحبش نیستم ...کلاهی به سرم می کشم و شال گردنم را دور سرم می پیچانم ...نباید حرفی بزنم ...زبان اشاره را مدت هاست از یاد برده ام ، قدم می زنم همه ی خیابان را تند... تند ...می گذرم، تاکسی ها هم زبانشان بند آمده ،گاهی چراغ می زنند ،گاهی با انگشت سبابه شان مسیر را نشانه می روند، گاهی هم ترمز می کنند تا مرا زیر نگیرند ...گوشم می شنود ...اما نه همه ی آن صدا هایی را که روزی چشم به راهشان بودم!!
دوشنبه است ...هوا خیلی هم سرد نیست ...احساسِ تب آلودی روی پیشانی ام ، عرق می کند ...چند هفته ای می شود که به مرکز نگهداری سالمندان سرکی نکشیدم ...خیلی هاشان سفارش سیگار هایی را دادند که دیگر عرضه نمی شود ...دو سه نفرشان را هر چه جستجو می کنم نمی یابم ...غمی چهره ی چین دارشان را تلنگر می زند ...حرفی نمی زنند ...حرفی نباید بزنم...از چشم هایم می شناسندم ...دستم را به سویشان دراز می کنم و سرم را تکان می دهم ...بعضی ها همین کار را با من می کنند ! زانو هایم درد نارسی می کند ...توجهی نمی کنم ، قرص هایم را با خودم نیاورده ام ... راه می روم ،همه ی آن مسیری را که رفته بودم ...
سینما فیلم تازه ای روی پرده دارد ،بلیط ها با ضرب مهر های « باطل شد » جلوی درب سینما از وزش باد ملایمی به رقص آمده اند ...هنر پیشه هایش را می شناسم ...کارگردانش را هم ..هیچ چیز به دردی که درونم را احاطه کرده دوا نیست .
پلک هایم سنگینی می کند ...راه می روم ...بی آنکه به کسی یا جایی توجه کنم ...چراغ عابر پیاده قرمز است هیچ وسیله ای حرکت نمی کند تا عرض مسیر را رد شوم ، ترسیده ام ... انگار وجودم را کسی حس نمی کند .
همه ی مسیر را به ضرب مهر های «باطل شد» روی بلیط ها فکر می کنم ...همیشه از رنگ قرمز متنفر بودم ...چند قدمی خانه ، کلیدم را از جیبم در می آورم ...در را به سختی باز می کنم و خودم را به زحمت به اتاقم می کشانم ، همه ی اتاق به هم ریخته است ...بهت زده نگاه می کنم به کاغذ هایی که جای پای کسی را روی خودشان تحمل کرده اند ...کفش های کوچک و باریکی ست ...شماره اش را حدس می زنم ...شاید 37 یا 38 باشد ...پاشنه های بلندی هم دارد ...قاب عکس دو نفری من و ...هم کف اتاق است ...نیمی از عکس سالم مانده ...آن هم از سر بی حوصله گی ست ...به آینه نگاه می کنم ...راستی چقدر عوض شده ام ...
شناسنامه ام را بر می دارم و ورق می زنم. ..صفحه ی آخر، جوهری تازه به خطی که نا خواناست ،چند جمله ای نوشته ...اما ضرب مهر های قرمز را می شناسم ...باطل شد....باطل شد...
به سرعت از اتاق بیرون می روم ...از خانه بیرون می زنم ...دیوار ها از کاغذ هایی با عکس رنگی و تیتری بزرگ ، نوشته شده _مجلس ترحیم_ ، این تیتر را خیلی دوست نداشتم هر چه سایزش بزرگتر می شود ، زشت تر جلوه می کند ، همان عکس پاره ی مخدوش را چاپ کرده اند ... چشم به انتهای کوچه دوخته ام ، چشم به کودکی که پیش تر از مادرش به سمتم می دود ...چشم به چشمانی که دو... دو می کند ...بغض می کنم و باز می گردم به اتاقم ، چقدر خوابم می آید ، روی تخت می خوابم ، پتو را تا صورتم بالامی کشم و چشم هایم را می بندم.
وحید دانشمندی