|
می دانم در این انقلاب ،تنها گنجشکان ، در کنار ِ من خواهند بود !
|
از امروز تاريخ 18/4/87 ساعت 12:15 دقيقه به اطلاع كليه ي دوستان مي رسانم كه هر گونه پيام ،نظر ، نوشته ، ايميل ، به صورت عمومي و خصوصي با نام و عنوان وبلاگ هاي ( امپراتور)، ( چارچوب) و يا ( نام و نام خانوادگي من) وهمچنين هر جا و حتي در هر پُستي یا وبلاگي : شعري ، نوشته اي ، مقاله اي و شرح حالي با نام حقيقي و مستعار من ديده شد، از جانب وحيد دانشمندي نمي باشد!
شرمنده ی همه ی دوستانم هستم . عطای این فضا را به لقایش بخشیدم...
بدرودی
وحید دانشمندی

رگ به رگ مي شود
رگه هاي اين خاك
رگ/بار آسمان
شانه خالي مي كند
رگبار چي
ماه را نشانه مي گيرد
آسمان تاريك مي شود
زمين تاريك مي شود
چه فرق مي كند
يك وجب از گِل و لاي/ لاي شبانه ي جغد پير ،
يكآسمان ستاره ي بي پدر ،
هميشه حق با پري عدالت است...
يتيم خانه ي آسمان
چشمان بغض آلود دخترك انتظار !
"بـابـا مي آيـد
بـابـا در يـك شب روشن مي آيـد
بـابـا در يـك شب روشن بـارانـي مي آيـد "
نگران نـ/ بــاش
هميشه حق با پري زيباي عدالت است
حتي اگر بابا نيايد !
باران نبارد...
ستاره ي دنباله دار
دنبال ِ دار / مي گشت ، گِرد گيسوان تو !
پلنگ،
لنگ ِ خراب ِ چشم هاي تو شد.
لِنگه ي زمين ، زير پاي ماه لَنگ مي زد !
اين بار
دور تا دور لنگر گاه
ماهي ها
قيد ماه را مي زنند
وقتي جزر و مد چشمان تو
دريا را كلافه مي كند .