|
می دانم در این انقلاب ،تنها گنجشکان ، در کنار ِ من خواهند بود !
|
با سلام
صميمانه از همه ي دوستان ام كه در داغداري تند اين روزهاي درد و آن نفس هاي سنگين ، ناباورانه گي تلخ سفر ، چون تكيه گاهي ،حالا ديگر براي نبودن همه چيز چون عادت مي ماند ، و خيره گي يك سوي دو تاييِ چشم ها را به چهار چوبي محبوس كه نه حرف مي زند ، نه پلك ، به خيالم مي شنود ، كه چقدر زود دير مي شود ! و مي پايدم براي تمام پدرانه گي اش ...چقدر بي تاب صداي اش ام...چقدر كوچك شده ام براي دستي روي شانه ام گذاردن اش..
سپاسم از همه ي محبتي كه لبريز شد از اين مجاز ، عزيز ترين دوستاني كه درد مندي ام را با خود به قسمت نشستند و تسلاي ام بودند...وبلاگ هايي كه با پيام تسليت از دست دادن تنها رفيق زندگي ام كه خلاصه مي شود در سه حرفي ساكت " پدر " به روز شدند ، تماس هايي كه قادر به پاسخ شان نبودم ، پيام هايي كه حلقه هاي اشك مجال درست خواندنشان را نداد...
براي همه بودن تان .. بغض اگر امانم دهد ...
بدرودي
وحيد دانشمندي


رگ به رگ مي شود
رگه هاي اين خاك
رگ/بار آسمان
شانه خالي مي كند
رگبار چي
ماه را نشانه مي گيرد
آسمان تاريك مي شود
زمين تاريك مي شود
چه فرق مي كند
يك وجب از گِل و لاي/ لاي شبانه ي جغد پير ،
يكآسمان ستاره ي بي پدر ،
هميشه حق با پري عدالت است...
يتيم خانه ي آسمان
چشمان بغض آلود دخترك انتظار !
"بـابـا مي آيـد
بـابـا در يـك شب روشن مي آيـد
بـابـا در يـك شب روشن بـارانـي مي آيـد "
نگران نـ/ بــاش
هميشه حق با پري زيباي عدالت است
حتي اگر بابا نيايد !
باران نبارد...